تبليغاتX
نوشهر - پول - كجور

نوشهر - پول - كجور

ولادت با سعادت حضرت فاطمه و روز زن رو به همسر مهربانم و همه مادرها علی الخصوص مادر خودم تبریک عرض میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:17  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

آيا مي دانيد بيماري قند، اولين عامل کوري انسان ها در جهان است ؟

آيا مي دانيـــد استرس تا 5 برابر، سيستم ايمني بدن را پايين مي آورد ؟

آيا مي دانـــيد کوچـــک ترين استخوان در بدن انسان، در گوش او قرار دارد؟

آيا مي دانيد دهان انسان، روزانه يک ليتر بزاق توليد مي‌کند؟
آيا مي دانيد تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرنيه‌ي چشم است؟

آيا مي دانيد ورزش کردن در گرما به کاهش اشتها کمک مي‌کند؟

آيا مي دانيـــد هر چروک ايجاد شـده در ابرو، نتيجـــه 200 هزار اخم است؟
آيا مي دانيد دندان، تنها بخشي از بدن انســـان است که ترمــيم نمي شود؟

آيا مي دانيد ضريب هوشي انسان هاي معمولي بين 85 تا 105 است؟

آيا مي دانيد در طول يک سال، قلب يک انسان عادي 40 ميليون بار مي تپد؟

آيا مي دانيد سريع ترين عضله بدن انسان، زبان است؟

آيا مي دانيد مغز انسان بيش از ساير اعضاي بدن کار مي کند وبيش از20 درصد از انرژي بدن را مصرف مي کند؟

آيا مي دانيد هر يک ليتر بنزين معادل 23/5 تن گياهان مدفون شده در قرن ها پيش است؟ ‏

آيا مي دانيد زنبورها از بوي عرق بدشان مي‌آيد و به کسي که به نوعي بدنش بو دهد يا عطر و ادکلن زده باشد، حمله مي كنند؟

آيا مي دانيد زنبور عسل بي نظمي را دوست ندارد؟ اگر جلوي کندوي آنها بايستيد و مانع رفت و آمد آنها شويد، به شما حمله مي كنند؟

‎‌‎آيــا مي دانــــيد ر‌و‌ز‌ه بهترين رژيـــم براي کاهــش دائمي وزن است.

آيا مي دانيد وزن جگر انسان حدود 3/1 کيلوگرم است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 20:35  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

سلام.

تو شهر ما اکثر اوقات بارون میباره

تو شهر من بارون كه مبارد همه چيز به هم مي ريزه.

خيلي از ما مدام كف دست هامونو را به هم مي ماليم و به كنار دستي مون مي گيم: ا ي جان، عجب
باروني مي باره. خيلي از ما دلمون مي خواد بريم زير بارون و راه بريم. من يكي كه وقتي بارون ميباره از بس كه هول ميشم بي چتر و بي بهانه ميرم زير بارون. بدم مياد از چتر. موندم كه چطور بعضي از ما تا بارون مياد چتر دستمون ميگيريم كه مبادا خيس بشیم. مبادا كت و شلوار مارك دارمون خيس بشه. مبادا كه آرايش صورتمون به هم بريزه. موندم كه چطور بعضي ها، از پشت پنجره عاشق بارونن. موندم كه چطور ميشه زير بارون نرفت و خيس نشد و از بارون گفت .موندم چطور بعضي ها بارون كه مي باره به هم مي ريزند. زود و تند و سريع دلشان يك گوشه دنج و بي بارون ميخواد كه كز كنند و بمانند تا بارون بند بيايد. من موندم و اين همه كرامت و بزرگي بارون. من اگه بودم براي آدماي پشت پنجره نميباريدم. من اگه بودم براي بارون دوست هاي چتر به دست نمي باريدم. من اگه بودم براي خاطر مردمي كه در راه مي مانند و شهري كه با بارون زشت مي شود به جاي آن كه زيبا شود، نمي باريدم. به خدا بارون خيلي مرده كه هنوز گاه و بيگاه مي باره.
بريد از كوير بپرسيد كه بارون يعني چه؟ بريد از رود هاي خشك شده بپرسيد كه بارون يعني چه؟ بريد از زمينهاي تشنه بپرسيد كه بارون چيست؟ من كه ميگم بارون براي ما نميباره. بارون مي باره كه همون عاشقای باروني دلشان حال بيايد و روحشون تازه بشه. بارون ميباره براي زمينهاي تشنه كه نمي دونن چتر چيه. بارون ميباره براي رودهاي خشكيده كه بي پنجره اند. بارون ميباره براي خاطر كويري كه دور افتاده است از لطافت او. بارون مي باره براي مرام مرداني كه در خيابان هاي باروني دلشان پر مي كشه براي بارون زده در راه مانده هاي خيس. دلشان مي خواهد زير بارون، دست باروني هاي خيس را بگيرن و پناهشان بدن. هميناست كه مات میشه. قفل مي شه. به هم مي ريزه. بارون كه مي بارد همه چيز به هم مي ريزه. بارون زيباست و وقتي ميباره اونوقته كه تمام نازيبايي هاي اين شهر و آن شهر معلوم میشه و اون وقتا ست كه همه چيز به هم مي ريزه.
بارون كه ميباره خوبه. كسي اشكهاي كودكاني با كفش هاي سوراخ دارو نمي بينه. كودكای كفش هاي با سوراخ، حتما خيلي وقته كه يك دل سير، سير و سركه و كباب و چنجه و ميو ه هاي مناطق باروني را نخورده ان. بارون كه مي باره خوب است. اونا ميتونن يك دل سير اشك بريزن و همه بگن: به به، اي جان عجب باروني. بنازم به اين رحمت الهي. بارون كه ميباره، من به هم مي ريزم كه همه چيز به هم مي ريزه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 20:2  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک
آسمانِ آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رفص باد
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار


سلام سال نو مبارک. امیدوارم که سال خوب و پر از موفقیتی داشته باشید.

ببخشید که مدتی نبودم و نتونستم بهتون سر بزنم، خلاصه عیده و مسافرت و عید گردشی و این حرفا دیگه.

بالاخره بعد دو هفته برگشتیم سر خونه و زندگیمون.... خوش باشید

این عکس رو هم روز سیزده بدر از جنگل نوشهر گرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 19:4  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش

بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع  او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 21:14  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
*عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست.

فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 18:35  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

حاضر جوابی ها‎

می گویند:  "مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت:
    فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . .  چه محشری می شوند!
    "اینشتین”در جواب نوشت:
    ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.
    واقعا هم که چه غوغایی می شود!
    ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!
  

***


    روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:
    آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است
    برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:
    بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
  ***

روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:

    «شما برای چی می نویسید استاد؟ »
     برنارد شاو جواب داد:
    «برای یک لقمه نان»
    نویسنده جوان برآشفت که:
    «متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »
    وبرنارد شاو گفت:
    «عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »
   ***
    یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.
    یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه
    اینجا منتظر باش تا من برگردم.
    راننده میگه
    نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.
    چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده.
    راننده میگه:
    گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!
  ***

    نانسى آستور – (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) -
    روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل  رو کرد و گفت:
    من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.
    چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز):
    من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش
   ***

    میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…
    که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…
    بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه
    من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…
    چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه
    ولی من این کار رو می کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 21:36  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

پدر

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟
پسر جواب داد:من میزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.
پسرم من میزنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما میزنی.
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست
از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی . . .
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 21:2  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

- تا حالا دقت کردین ما به بانک اعتماد می کنیم و پولامونو می ذاریم اونجا، ولی بانک به ما اعتماد نداره حتی خودکارها رو هم زنجیر کرده!


- من هر وقت حس درس خوندن بهم دست می ده، 5 دقیقه دراز می کشم برطرف می شه!


- زن: عزیزم، دنبال چی می گردی ۴ ساعته زل زدی به اون قباله ازدواجمون؟! شوهر: دنبال تاریخ انقضاشم!


- روش های رفتن به خارج
1- با ماشین
2- با اتوبوس
3- با هواپیما
4- با قاچاق
5- با فتوشاپ!


- اولین سوال دخترا در شروع ترم:
استاد منابع امتحانی چیا هست؟
اولین سوال پسرا از استاد در شروع ترم:
استاد نه ونیمُ ده میدین؟؟


- فقط یه پسر ایرانی می تونه 8 تا دوست دختر داشته باشه و روی همه شون هم غیرت داشته باشه!

- یه روزایی هست که یهو قصد می کنی اتاقتو مرتب کنی... همه ی وسایلتو که می ریزی بیرون تازه می فهمی چه غلطی کردی!

- غضنفر 4 تا زن داشته، می ره آفریقا، برگشتنى با خودش یه زن سیاه پوست میاره. ازش می پرسند این دیگه کیه؟ می گه اگه خدا قبول کنه واسه ایام محرم آوردم!

- فرق افتادن از طبقه اول با طبقه دهم:
طبقه دهم: آ آ آ . . . . . بوووووفففففف . . .
طبقه اول: بوووووفففففف . . . . آ آ آ آ

- اینترنتم شده مثله آب حموم باید یا دم صبح بری یا آخر شب که فشار زیاده .........

- دانشمندان به یه نتیجه منطقی رسیدن:
از یه جائی به بعد بحث کردن دیگه فایده ایی نداره،باید فحش بدی !

- عضنفر به همسرش :عزیزم اگه موبایلت زنگ نمیزنه بدون منم... چون شارژ ندارم!

- ﻭﻗﺘﻲ 5 ﺛﺎﻧﻴﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ آﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﻳﻞ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺷﻢ ﻭ آﻻﺭﻡ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺑﻤﺐ ﺧﻨﺜﻲ ﻛﺮﺩﻡ

- یک موسسه بین المللی تحقیقی در مورد خیانت مردان به زنان انجام میداد و از زنهای کشورهای مختلف جهان این سوال رو پرسید:
اگر شوهرتون رو با زن دیگری تو رختخواب ببینید با شوهرتون چیکار میکنید ؟
زن سوئیسی : ازش میپرسم از چی من خوشش نیومده
زن روسیه ای : خونه رو ترک میکنم
زن فرانسوی : میرم پیش دوست پسرم تا بهم تسلی خاطر بده
زن ایتالیایی : اون زن رو میکشم
زن اسپانیایی : شوهرم رو میکشم
زن آمریکایی : جفتشون رو میکشم
زن ایرانی : شوهر من از این کارها نمیکنه ، من بهش اطمینان دارم ...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 9:1  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

طبق بررسي‌هاي مستشرقين اروپايي [برپايه نوشته‌هاي مورخان يونان باستان كه كارهاي داريوش بزرگ را دقيق و به طور وسيع شرح داده اند] و تطبيق تقويم‌ها، پول رسمي ايران (سكه داريك) در ژانويه سال 504 پيش از ميلاد ضرب و رايج شد و اين، نخستين سکه متحد الشکل جهان که داراي وزن و عيار يکسان بود در ژانويه 2012 دوهزار و 516 ساله شده است. داريوش دستور ضرب اين سكه را در دومين روز نخستين ماه زمستان سال 504 پيش از ميلاد (دي‌ماه و يک روز پس از شب چله ـ يلدا) داده بود. سكه‌هاي داريك (گرفته شده از نام داريوش) تا پايان عهد هخامنشيان [سلطه اسکندر مقدوني] رايج بودند.
نقش تصوير رئيس کشور بر يکطرف سکه نيز از زمان داريوش مرسوم شده است. بسياري از كشورها نام پول ملي را از اسامي تاريخي گرفته اند، مثلا پول ونزوئلا از نام سيمون بوليوار، تاجيكستان از نام سامانيان (ساماني) و... ولي نام پول ملي ما ـ ريال ـ از اسپانيا است!. چرا ما نبايد پول ملي خود را به نام باستاني‌اش «دارا (داريك)» بازگردانيم؟!.

البته وقتی به خاطر نداشتن حرف (پ) تو زبان عربی، اسم زبان ما (به جای پارسی) فارسی خونده میشه، بیشتر از اینا از مسئولان توقع نداریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:5  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

با تشکر از آقای کورش خحیر بابت ارسال این عکس زیبا

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 19:46  توسط اسماعيل خزائي پول 

سلام دوستان. این یه متن طنزه که اسم سبکش (بحر طویل) و باید به سبک خاصی خوند:

آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر ها و به هر سوی نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.

در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد ومشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد واین مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره دچار تعجب شد وحیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.

پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 22:6  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

فقر شب را بی غذا سر کردن نیست، روز را بی اندیشه سر کردن است.

فقر یعنی دو تا النگو توی دستت باشه و دو تا دندون خراب توی دهنت.

فقر یعنی رژ لبت زود تر از نخ دندونت تموم بشه.

فقر یعنی که فاصله­ ی لباس خریدن­هات از فاصله­ ی مسواک خریدن­ هات کم­تر باشه.

فقر یعنی که تو خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابون­های اروپا تعریف کنی.

فقر یعنی در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی بدنت، بنزین بسوزونی.

فقر یعنی کتابخونه­ ات کوچیکتر از یخچالت باشه.

فقر یعنی وقتی با زنت میری بیرون مدام بهش بگی موهاتو بپوشون، ولی وقتی تنها میری بیرون جلوی پای زنها ترمز بزنی.

فقر یعنی وقتی کسی ازت می­پرسه در سه ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیاز به شمارش نداشته باشی.

فقر یعنی که پانزده میلیون پول مبلمان خونه بدی اما غیر از ترکیه و دبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی.

 فقر یعنی ماشین چهل میلیونی سوار بشی و خودت رو ملزم به رعایت قوانین رانندگی ندونی.

فقر یعنی که بری تو خیابون بگی دموکراسی میخوای ولی تو خونه بچه­ ات جرأت نکنه از ترس باهات حرف بزنه.

فقر یعنی دم دکه روزنامه فروشی بایستی و صفحه­ ی اول روزنامه هارو بخونی و بعد یه نخ سیگار بخری و بری.

فقر یعنی که با کامپیوتر کاری به جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 20:59  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

جنگ جهاني اول مثل يك بيماري وحشتناک، تمامي دنيا را درگير كرده بود‎.‎ يکي از سربازان به محض اين که ديد دوست تمام دوران زندگي‌اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات او كاري انجام دهد بلكه بتواند او را از باتلاق خارج کند‏‎.‎

مافوق به سرباز گفت: ‎اگر بخواهي مي‌تواني بروي، اما هيچ فکر کردي اين کار ارزشش را دارد يا نه؟دوستت احتمالاً ديگر مرده و ممکن است تو حتي زندگي خودت‏‎ ‎را هم به خطر بيندازي‎!‎

حرف‌هاي مافوق، اثري نداشت، سرباز اين‌طور تشخيص داد که بايد به نجات دوستش برود‎.‎آن سرباز به شکل معجزه آسايي توانست به دوستش برسد، او را روي شانه‌هايش کشيد و به پادگان رساند‎.‎افسر مافوق به سراغ آن‌ها رفت، سربازي را که در باتلاق افتاده بود معاينه کرد و با مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه کرد و گفت: ‎من به تو گفتم كه ممکن است ارزشش را نداشته باشد، خوب ببين. اين دوستت مرده‎!‎خود تو هم زخم‌هاي عميق و مرگباري برداشته‌اي‎!‎

سرباز در جواب گفت: قربان البته که ارزشش را داشت‎.‎

افسر گفت: منظورت چيست که ارزشش را داشت؟ ‏

سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زماني که به او رسيدم، هنوز زنده بود، نفس مي‌کشيد، او حتي با من حرف زد‎ !‎از شنيدن چيزي که او به من گفت اكنون احساس رضايت قلبي مي‌کنم‏‎.‎او گفت: جيم... من مي‌دونستم که تو هر طور شده به کمک من مي‌آيي ازتو متشکرم دوست هميشگي من.

فرصت براي با هم بودن، ممکن است بقدر پلک بر هم زدني دير شده باشد. اما همين لحظه را اگر غنيمت نشماري، افسوس و دريغ ابدي را بايد به دوش بکشي.‎

اگر پاي ورقه دوستي‌ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگي حتمي است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 21:37  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

پيرمرد به من نگاه کرد و پرسيد چند تا دوست داري؟ گفتم چرا بگم ده يا بيست تا...
جواب دادم فقط چند تايي. پيرمرد آهسته و به سختي برخاست و در حاليکه سرش راتکان مي داد گفت:  تو آدم خوشبختي هستي که اين همه دوست داري ولي در مورد آنچه که مي گويي خوب فکر کن خيلي چيزها هست که تو نمي دوني دوست، فقط اون کسي نيست که توبهش سلام مي کني، دوست دستي است که تو را از تاريکي و نااميدي بيرون مي کشد درست وقتي ديگراني که تو آنها را دوست مي نامي سعي دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشند.

دوست حقيقي کسي است که نمي تونه تو رو رها کنه صدائي است که نام تو رو زنده نگه مي داره حتي زماني که ديگران تو را به فراموشي سپرده اند. اما بيشتر از همه دوست يک قلب است. يک ديوار محکم و قوي در ژرفاي قلب انسان ها جايي که عميق ترين عشق ها از آنجا مي آيد پس به آنچه مي گويم خوب فکر کن زيرا تمام حرفهايم حقيقت است. فرزندم يکبار ديگر جواب بده چند تا دوست داري؟ سپس مرا نگريست و درانتظار پاسخ من ايستاد.

با مهرباني گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط يکي و آن تو هستي!

 بهترين دوست کسي است که شانه هايش رابه تو مي سپارد و وقتي كه تنها هستي تو را همراهي مي کند و در غمها تو را دلگرم مي کند .کسي که اعتمادي راکه به دنبالش هستي به تو مي بخشد .وقتي مشکلي داري آن راحل مي کند و هنگامي که احتياج به صحبت کردن داري به توگوش مي سپارد و بهترين دوستان عشقي دارند که نمي توان توصيف کرد، غيرقابل تصور است.

چقدر خداوند بزرگ است درست زماني که انتظار دريافت چيزي را از او نداري بهترينش را به تو ارزاني مي دارد

ژان پل سارتر: مراقب قلب هایمان باشیم. وقتی تنهاییم، دنبال دوست میگردیم، پیدایش که کردیم دنبال عیب هایش می گردیم، وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم، و همچنان تنها میمانیم. هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 20:22  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

سلام. اولش باید از همه دوستان عذرخواهی کنم. این یه مطلب طنزه و قصد توهین به هیچ هموطنی رو ندارم.

قزوين

- سلام
-
به به سلاااام پسر گلم؛ بفرما تو
-
خيلي ممنون - شما چند تا بچه دارین
-
حالا چرا دم در، بفرما تو کسي خونه نيست
-
نه مزاحم نميشم، فقط بگين چند تا بچه دارين
-
چرا نميائ تو خودت بشماري، تعارف مکوني ها
-
نه متشکرم در حين انجام وظيفه هستم
- 6
تا
-
چندتا پسر چند تا دختر
-
حالا ميومدي تو يه چایی ميخورديم
-
خيلي ممنون
-
همش پسره
-
متشکرم - فعلا خداحافظ
-
بند کفشت بازه مهندس
-
باشه سر کوچه ميبندم
-------------------

رشت
-
سلام
-
سلام بابا جان
-
ببخشید شما چندتا فرزند داريد؟
-
از خودم رو بگم يا همه رو بگم ؟
-
چه فرق ميکنه ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 22:45  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

مرد از راه می رسه

ناراحت و عبوس

زن:چی شده؟

مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!

مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه

زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست

تلفن زنگ می زنه

دوست زن پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

(مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )

زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!

مرد داغون می شه


"
می خواست تنها باشه"

..............................................................................

مرد از راه می رسه

زن ناراحت و عبوسه

مرد:چی شده؟

زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)

مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش

زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه  دو قطره اشک می ریزه

مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.

 تلفن زنگ می زنه

دوست مرد پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

(زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )

مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!

زن داغون می شه

"نمی خواست تنها باشه"

..............................................................................

و این داستان سال  های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی  و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 22:59  توسط اسماعيل خزائي پول  | 


سلام میخوام بدونم اگه یه شیشه بخار گرفته گیرتون بیاد، چی روش مینویسید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 21:0  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

در برخي روايت از شهري به نام زورا نام برده شده است.

زورا كجاست؟

آيا زورا تهران است؟

آيا وضعيت امروز تهران نگران كننده است؟


در همین رابطه در منتخب التواریخ ص 875 آمده است:

امام صادق علیه السلام فرمودند :
ای مفضل ایا میدانی زورا کجا واقع شده است؟
عرض کردم خدا و حجتش داناترند.
فرمود :بدان ای مفضل در حوالی ری کوه سیاهی ست که در دامن ان شهری بنا شده است که طهران نامیده شود و ان است زورا که قصرهایش مثل قصرهای بهشت و زنهایش مثل حور العین است بدان ای مفضل ان زنها متلبس به لباس کفار میشوند ودر هیئت ظالمان میباشند و به محل سکونت شوهر ها کفایت نمیکنند و از ایشان درخواست طلاق میکنند و مردها به مردها و زنها به زنها اکتفا میکنند و مردها شبیه به زنها و زنها شبیه به مردها میشوند پس اگر تو بخواهی دینت را حفظ کنی پس دراین شهر سکونت مکن و مسکن برای خود قرار مده چون محل فتنه است پس از انجا به قله کوهها و از سوراخی به سوراخی مثل روباه و بچه اش فرار کن. 

همچنین در مناقب العتره ابن فهد حلی آمده است:
رسول خدا صل الله علیه واله وسلم فرمودند :
وای بر امت من از شورای کبری و شورای صغری
عرض شد این دو شورا چه وقت خواهد بود؟
فرمود شورای کبری بعد از وفات من برای غصب خلافت برادرم و حق دخترم برپا خواهد شدو شورای صغری در غبیت کبری و در زورا (تهران) برای تغییر سنت من و تبدیل احکام واقع خواهد شد.
در کنز العمال ج۱۴ ص ۲۲۹ نعمان بن بشیر روایت کند که : پیش از ساعت ظهور فتنه هایی بروز میکند همچون اینکه شب تار باشد و شخص در صبح مومن بوده و چون شب فرا رسد کافر گردد و یا شب کند در حالی که مومن بوده و صبح کند در حالی که کافر شده استو گروهی دین و اخلاق خود را هب متاعی ناچیز از دنیا بفروشند.

البته در برخی از روایات از بغداد به عنوان زورا نام برده شده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 11:46  توسط اسماعيل خزائي پول  | 


این عکس را در تاریخ ۰۳/۰۱/۱۳۹۰ از آسیاب آبی مربوط به دوره صفوی در روستای کندلوس گرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 22:15  توسط اسماعيل خزائي پول  | 


سلام. با عرض تبریک به همه همشری های عزیز، مراسم افتتاحیه شهرداری شهر پول روز شنبه 1390/07/16  ساعت 15/30 در شهر پول برگزار میشود.

کاش فقط به همین شهر شدن اکتفا نکنن و بتونن امکانات شهری رو واسه مردم بیارن و بتونن با گرفتن مجوزهای لازم اشتغال زایی کنن، و به فکر آبادنی باشن. مطمئناً این موضوع باعث پیشرفت سایر روستاهای اطراف هم میشه.

از همه همشهری های دعوت میکنم حتماً تو این مراسم شرکت کنن. اگه خودم نوشهر بودم حتماً می رفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:0  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

واقعاً خوشا بحالت ای روستایی

این عکسو هفته گذشته از اطراف روستای کینج از شهر پول گرفتم. هوای فوق العاده ای بود که واقعاً تو هر جایی از ایران پیدا نمیشه. نصف شهر رفته بود زیر مه، از سرما داشتم یخ میزدم. وقتی برگشتم کاشان، از گرما کولر رو روشن کردم  و  آرزو کردم یه روزی شرایطی پیش بیاد که بتونم برم تو همچین منطقه ای زندگی کنم.


البته اين عكس رو از فاصله زياد از شهر پول گرفتم


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 0:0  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در...
همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین گره بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود/ این گره بگشوندنت دیگر چه بود
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 20:43  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

سلام. کتاب سهم ایرانیان در تمدن جهان نوشته حمید نیر نوری رو میخوندم، مطلب جالبی به چشمم خورد که بدم نیومد برای شما هم بنویسم:

در سراسر ایران انگور به حد وفور و به انواع مختلف می روید. انواع مختلف انگوری که در ایران یافت می شود در هیچ نقطه ای دیگر از جهان نمیتوان یافت . در کتاب نوروزنامه منتسب به حکیم عمر خیام ذکر شده است که در زمان قدیم در هرات پادشاهی بود به نام شمیران که همه خراسان زیر نظر او بود. روزی وی همایی را که ماری به دور گردنش پیچیده شده بود را نجات دادو به دستور او پسرش که تیرانداز ماهری بود سر مار را با تیر به زمین دوخت و هما که خود را از شر مار خلاص دید سال بعد به همان مکان بازگشت و چند دانه با خود آورد و در همانجا که او را از شر مار نجات داده بودند در زمین نهاد و رفت. و این دانه ها را چون کاشتند تاک از آنها بوجود. شراب نیز به گفته اغلب مورخین قدیم از ایران سرچشمه گرفته شده است و داستانهای جالبی در این زمینه از شمیران شاه و جمشید نقل شده است و خلاصه چنین است که اولین بار که میوه تاک بدست آمد و رسید، کسی را جرأت خوردن و چشیدن آنها نبود و چون خوشه ها رسیدند و آبدار شدند بدستور جمشید آنها را در خمی ریختند و کسی را بر آن گماشتند تا وضع آنرا هر روز به عرض برساند. تغییرات زیادی به انگور دست داد و بالاخره روزی رسید که درد ته نشین شدو شراب زلال باقی ماند ولی از بیم اینکه مبادا زهری جانشکار باشد کسی را یارای چشیدن آن نبود تا بالاخره کنیزکی در بارگاه دچار سردرد شدیدی شد و بالاخره برای آنکه خود را از شر زندگی خلاص کند و از شر سردرد شدید برهد دزدکی به سر خمره آمد و از آن جرعه نوشید و این کار را ادامه داد تا بخواب رفت و فردا چون بخود آمد سردرد رفته بود و شادابی کاملی به وی دست داده بود و با خوشحالی مراتب را به عرض شاه رسانید و همه درباریان در برابر خمره شراب حاضر شدند و از آنموقع از طرز تهیه شراب و استفاده از آن آگاهی یافتند.

این افسانه زیبا بهرحال ارزش آن را دارد که به ما نشان دهد که ایرانیان معتقدند که شراب را آنها اتفاقی کشف کرده اند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 23:3  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ....

دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،
تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 19:3  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

یه روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند! پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود! او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!


پانوشت:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 23:6  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 11:49  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 11:44  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود. در يک چمنزاري خرها و زنبورها زندگي ميکردند. روزي از روزها خري براي خوردن علف به چمنزار ميآيد و مشغول خوردن ميشود.از قضا گل کوچکي را که زنبوري در بين گلهاي کوچکش مشغول مکيدن شيره بود، ميکند و زنبور بيچاره که خود را بين دندانهاي خر اسير و مردني ميبيند، زبان خر را نيش ميزند و تا خر دهان باز ميکند او نيز از لاي دندانهايش بيرون ميپرد.خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد ميکرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال ميکند. زنبور به کندويشان پناه ميبرد. به صداي عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بيرون مي آيد و حال و قضيه را ميپرسد.
خر ميگويد: زنبور خاطي شما زبانم را نيش زده است بايد او را بکشم.
ملکه زنبورها به سربازهايش دستور ميدهد که زنبور خاطي را گرفته و پيش او بياورند. سربازها زنبور خاطي را پيش ملکه زنبورها ميبرند و طفلکي زنبور شرح ميدهد که براي نجات جانش از زير دندانهاي خر مجبور به نيش زدن زبانش شده است و کارش از روي دشمني و عمد نبوده است.
ملکه زنبورها وقتي حقيقت را ميفهمد، از خر عذر خواهي ميکند و ميگويد: شما بفرماييد من اين زنبور را مجازات ميکنم.
خر قبول نميکند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر ميکند که نه خير اين زنبور زبانم را نيش زده است و بايد او را بکشم.
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر ميکند.
زنبور با آه و زاري ميگويد: قربان من براي دفاع از جان خودم زبان خر را نيش زدم. آيا حکم اعدام برايم عادلانه است؟

ملکه با تاسف فراوان ميگويد: ميدانم که مرگ حق تو نيست. اما گناه تو اين است كه با خر جماعت طرف شدي که زبان نميفهمد و سزاي کسي که با خر طرف شود همين است !


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 9:13  توسط اسماعيل خزائي پول  | 

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند: «صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود ودرمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 21:32  توسط اسماعيل خزائي پول  |